از" هزار و یکی شب"خواندم یکی ماجرا
خواستم به نظم آورم بهر شما من آن را
دو نفر برادر شهر بغداد می زیستند
نام یکیش بود صفا و آن دیگری مصطفا
هر ده بودند پدر مرده یتیمان
بهر نیل به مقصد آنان بودند بس کوشان
برادر کوچکتر بوده درزی و گلدوز
مصطفا هم ببوده از شمار نقاشان
در صدد جدایی از یکدیگر آمدند
به اقصای غریبه هر دو خواستند بکوچند
آنکه یابد ثروتی دیگری را رد یافته
به یافتن یکدیگر چنین وعده نمودند
تقدیرشان جدا آن دو را از یکدگر
نمی بودند هیچکدام نگران از خطر
صفا برفت بجانب هندوچین
مصطفا هم سوی بصره کرد سفر
مصطفای مجرد بماند بی مال اندکی
کسب او را خداوند سپس بداد رونقی
پس از کمی زن گرفته خانه ساخت
از أمناء بگردید در آن سامان خود یکی
پول و لباس جور کرده شکم أو گشته سیر
طرح افکنده بر کاغذ بیانداخته خوش تصویر
بداده اش خداوند پسری را بزودی
از جانب ملا ها نامش عظیم شد گزیر
سال به سال عظیم باری رشد نمود
از پس آن در مکتب آمد فرود
در سالی چند علم خوبیش شد نصیب
چهره او نورانی هم خاطرش مست ببود
بعد فراغ از تحصیل پیشه نمود چون پدر
نگهداری خوش بکرد پدرش را آن پسر
آنگاه اجل رسیده آن مصطفا فوت نمود
ژنده پوش و بی پدر نشد پسر دربدر
کار پدر گرفته پیش همچنان
بابرتری در هنر حیران ساخته مردمان
خریدار آثارش فزون شده روز بروز
از سابق هم گرد آورد او ثروت فراوان
در دکانش نشسته بود او روزی
پیری آمد حریر پوش با کمر زردوزی
عظیم بگفت محترم است لامحال
به سلامش برخاسته ادا بکرد کرنشی
داده جواب سلام آن پیر احوال بپرسید
بیامده کنارش نزدیکترش بگردید
-من ، عزیزم، یکی فرد غریبه ام
چه می باشد حرفه ات کنج کارش بکاوید
- من بوده ام از صغر شکسته دل یتیمی
هنر من نباشد چندان برتر چو بینی
نان می خورم از عملم بی منت
رنگرزی است کار من و گلریزی
-قیافه و خلق تو خورد به احمق گفتن
مرد را باشد چه اشکال فن بهتر بجستن؟
من جوانی چون ترا خیره شده بام تا شام
نمی پسندم هرگز مانده عبث در این فن
از این سخن ناگهان عظیم آمد در غضب
گفته:گویید بی ادب، خیره شده پر تعب
تحقیر مکن ای دارا، مرا به شغل بابا
گرسنه هم نباشم گرچه نیستم خوش نسب
- نه خوار دارم، فرزندم، نه می کنم اجبارت
حیفم آمد من فقط از این گونه اعمالت
من میدانم کیمیا، خواهم که یادت دهم
مس را کنم من طلا، پس نکنم اغفالت
چه می کردی همانا گر دانستی هنر راست؟
آموختنش به هر کس البته هم نارواست
هم بزرگ و هم آسان یک هنر برتر است
با زحمت اندکی حاصل آن بس طلاست
دل از هر چه دارایی کننده ام من باری
بگفتم ، ای فرزندم، این را بتو از یاری
صبح فردا حاضر باش با مقداری از مست
از دل بشوی، جان من، گمان بد گر داری
اول باید یقینت به حق بودن در این کار
باری پیمان ببستم خود باشمت آموزگار
به دیدار فردا صبح در آن جای یادشده
هر دو وعده بکردند بهم شده قول سپار
برفته پیر ، آن طفلکان حیران برگشت به خانه
بیامده به مادر گفت هر آنچه بود تمامه
چونکه بگفت می گویند علمی باشد کیمیا
مادر سری جنباند به تأييدش چو ناله
- یک مشتی از پشیز را جلوی او تو بگذار
گر بگردد آن طلا مالی شود خود بسیار
هر چه کنی، عزیزم، زینهار نما احتیاط
مبادا این لعین پیر جادو باشد نابکار
بچه بگفت:گر رد کند خدایم چه آید از بنده اش
اگر باشد دروغین افشا شود خدعه اش
در صورت حقیقت گر نرویم به مشقات
محروم مانده ز غفلت دل را سوزد غصه اش
نیمه بیدار بهر حال فرزند آن شب بخوابید
راست و دروغش نیافت هر چند آنرا بکاوید
باری گرفته دستش سکه های مسین را
زودتر ز روز های پیش به دکانش شتابید
پیرمرد هم با شتاب بگردیده مهیا
از توبره اش درآورد با ذغالش دمی را
بعد از سلام ولی بهمدیگر آن دو تا
- مست کجاست فرزندم؟ بپرسیدش همانا
پشیزه ها شکسته نموده خورد و داغان
مس را گذاشت در کوره برپا کرده او دکان
نرم و مذاب وقتی که مس بگردید پیرمرد
فی الفور خرده سیاه تراشید از میان آن انبان
داریوش را گرفته بر روی مس بپاشید
مس مذاب پر غلغل از این سبب بتابید
بهم زده اندکی با یک چیز نامعلوم
بدست گرفت زر ساخته چو گرمایش بکاهید
داد بدستش گرفته ز دست خویش او طلا
-ببر به صراف شهر تا بدانیش خود بها
اگر کسی، فرزندم، گوید که نیست این طلا
لابد باشم فریبگر در این مورد من ترا
نشان بده به مردم بگرفته دست این طلا
اگر باشد حرفم راست به تأييد بار خدا
از میان آن بستان یافته شوم بیگمان
چنانچه یاد آورده تو بجویی خود مرا
چون بگرفت طلا را عظیم فوری پر گشود
رفته آن را نشان داد به اغنیا هر که بود
گفته:باشد این یکی سامورودنی*سره زر *( روسی ):سره، ناب، خالص
هر که دیده وصفش را باتعجب می نمود
به سه هزار وسيصد رفته فروخت ز دینار
به مادرش بیاورد حیران بکرده بسیار
مادر او بگفتش:دعوت نما آن شخص را
تا برود ز خانه گشته نان ونمک خوار
باری عظیم بیامده به بستان مقرر
پیرمرد را کرد دیدار بنشسته در آن ور
- درست بوده، ای پدر، کاری که تو بکردی
بر ما شده پس مهمان از برکت نصیب بر
دو مشت بداد از دینار دست عظیم آن پیرک
اینک، بگفت، مال تو از این مال مشترک
در آورده رخت کار، راحت باشیم در خلوت
برو بخر مسکرات هرچه گران بهترک
راز بگوییم گر در صحبت جداگانه اولیتر
نشئه شویم شادمان در گفتگو ما بهتر
پس مادرت را ببر بیک جایی فرزندم
سر خود را نتوانم یاد بدهم به دیگر
قبل از غروب تشویش مدار تو بر ما
با غلظت تیرگی من هم آیم بی پروا
در اثناء خورد و نوش سخن باشد فراوان
در خانه هم مبادا بغیر تو پس تنها !
کمی شده آواره عظیم بگشت بازار را
دستچین نمود در خرید از انواع مسکر ها
مادرش نیر همچنین چونکه بدید زر ها را
با اندکی اطمینان رفت خانه جوار ها
عرق، میوه از نعم انواع آن فراهم
خوشحال بوده از اینکه طلا رسید ورا هم
خانه کرده پس خالی از حضور بیگانه
وضع آن را بکرده خلوت و با جلا هم
ظلمت چو شد برقرار پیر هم آمد بسی تیز
در را گشود بیدرنگ که آماده بود عظیم نیز
انگار شمرد عظیم را معادل فرزندش
وارد گردید به خانه با خوشرویی شوق انگیز
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیان