بقول مولوی باز در مثنوی تأخير شد ( نقل به مضمون ). لابد صبر باید تا خون دل پخته تر شود و قابل قلمی کردن. به علت قلت سواد سیاسی از ورود به چنان موضوعاتی خودداری می ورزم. خوشا بحالم که یکی از ملا های محلی مرا بخاطر ایرادم به ادعایش دائر بر انحصار دینشناسیش جاهل خواند. البته کسی هم به صرافت حمایت از موضع بنده نیفتاد. پس از اتهام دینداری نیز مبرا هستم. این هم ناگفته نماند که جناب ایشان خبر ندارد که بقول ایزوتسوی ژاپنی ، در قرآن از افعال یعلمون و لایعلمون در تعریف دانا و نادان استفاده شده است. پس جهل ضد علم نیست ؛ بلکه متضاد حلم است که واجد آنرا از رفتار هیجانها و عاطفی ، همچون خشم و غضب و تعصب ، در امان نگه می دارد. لاجرم اقرار می نمایم که نگارنده نیز از چنین معایبی بری نمی باشد. بعنوان مثال ، همین چند ساعت پیش با یکی دختر عموخواندگانم همزبان شدم که قوم قزاق - بویژه نوع ایرانیش گاهی نفرت انگیز بنظر می آیند. بسکه از لحاظ روانی آواره تر از فلسطینی هایند. یکبار از زبانم در رفت که برای ما نه خدای ، نه آدای و البته آبی علی السويه اند. انگار بنده بیهوده مرتکب ترجمه مجموعه آثار آبای شده ام و بهتر بوده مثل اقرانم پی پول و پله می رفتم. این هم مهم نیست که سال آتی صد و هفتاد و پنجمین سال تولد شاعر ، حکیم و رجل سیاسی قزاق بوده و دولت قزاقستان بودجه هنگفتی برای برگرداندن کار هایش منظور کرده است. البته اگر ثروتمندان میلیاردی ما همت و غیرت داشتند می توانند هزینه چاپ و نشر آن از کیسه فتوت خود بپردازند و منت از کشور یادشده نکند که بودجه ما نحن فیه را خرج اتینا خواهند نمود. گمان هم نکنم که دوستان متن ترجمه مورد بحث را از وبلاگم خوانده باشند. می گویند آبای پنج شش روز آخر عمرش را در انزوای شدید بسر برده و شاید دقمرگ شده است. شاگردانش نیز ناکام از دنیا رفته اند. از همه سختتر گرفتاری خدای بردی شاکرم به تیر غیب رژیم سفاک شوروی بود که جسدش را سالها بعد از چاه بیرون آورده شد ( آنهم به نشانی فرزندش که از ترس تعقیب استالینی ها به ترکستان شرقی گریخته بود ). بنیانگذاران حزب آلاش هم که ببوی نیل به خودمختاری قزاق ها به ائتلاف با بلشویک ها مبادرت کرده بودند دستخوش سیاسیکاری های رفقا شدند و در پی آن قحط و غلا ، اعدام ، حبس و تبعید قوم غیر پرولتر اتفاق افتاد که جمعیتش تا نصف کاهش داد. وانگهی پناهندگی پدر و مادران ما نیز از شومی کمونیست ها می باشد. شگفتا که برخی از روشنفکران ما باز هم واله رژیم اشتراکی بوده و مدینه فاضله خود را در شوروی سابق جستجو می کنند و خیطیشان از مشاهده بقایای بلشویسم در سرزمین باصطلاح پدری بسی محسوس است. ابراز حسرت بر زوال سلطنت نیز جای تعجب دارد. به یکی از عالیجنابها می گویم مگر شاه و پدرش چه نسبتی با قزاق ها - جز عنوان نظامی - دارند ؛ حال آنکه قزاق ها توموری ، ملکه سکایی را قاتل افتخار انگیز کورش می شناسند که سرش را در توبره پر خون فرو کرده بود و سپاهیانش پیکر بی سرش به کشورش می برند. اینهم گفتنی است که آوارگان قزاق قربانی بیگاری رضا شاهی بودند و دستخوش استثمار نزولخواران سلطنتی بودند. بقیه بماند تا بعد.
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیان