نوشته های سابق شرح شبه قصه چند تن از مای نوعی بود. اینک بد نیست کمی هم انواع خود را دراز کنیم. عرضم به حضورتان وجه تسمیه ام تولد در حوالی موسم حج سال موش بوده است. توفیق حج عمره چند سال پیش دست داد. بس که همکاران ناوارد به حج ، بقول خودشان ، رفته ام قسم می خوردند عازم عمره شدم. خیال می کردم می شود حاج حاجی خطاب شوم. اما گوشزد یکی از خویشاوندان بی معرفت حالم را گرفت و همچنان حاجی ماندم و می باید امسال متمتع شوم تا از عنوان پر تمتراق حاج آقا استفاده کنم. لذا من و خانم نوبت دو نفر دیگر را مبادله نموده و قرار بود عازم حرمان شریفی شویم. ولیکن ویروس شاخدار کاسه کوزه را بهم ریخت. وانگهی شانس شرکت در مراسم صد و هفتاد و پنجمین سالگرد آبای هم منتفی شده است. فی الواقع بنده زیاد خوش اقبال نبوده ام. روانشاد پدرم مرا به برادرش بخشیده و مادرم از جور خالو هایم تن به قید نکاح پدرخوانده ام می دهد. در کشاکش ادعای دایی ها پایم در عنفوان خردسالی به دادسرا می کشد. انگار از همان آغاز در شمار ارباب رجوع قوه قضاییه قرار گرفتم. سی سال وکالت دادگستری چنان بستوه آورده بود که بلافاصله خود را بازنشسته کرده ام. البته توفیقات جالبی داشتم ، از جمله اخذ حکم قصاص یک پاسدار سرخود که پیرمردی را در مجلس عروسی به قتل رسانده به خیال دفاع مشروع. تمام بامبول بازی های سپاه پاسداران به نتیجه مطلوبشان نرسید تا اینکه قانون مجازات اسلامی را اصلاح و استیفای قصاص ، حتی در حق الناس ، را منوط به تنفیذ ولی فقیه ساختند. اینجوری دست اولیای دم پوست گردو ماند. پیشنهاد پاسداران انقلاب اسلام ایران ، دایر بر اعلام رضایت با دریافت دیه چندبرابر رایج نیز مقبول موکلین بنده که دختر و پسری یتیم بودند قابلیت اجرا نیافت ؛ زیرا اینها که فرزند زن کرد مقتول بوده اند با تهدید خویشاوندان ترکمن او مواجه بودند که خونفروشی را قدغن می داشتند. محکوم علیه پس از مدتی تنبیه انضباطی آزاد می شود و دختر دیگر ترکمن فرماندار بندرترکمن می شود که مطابقت آن به عرف اهل سنت جای بحث دارد. بهرحال قضیه برای من وکیل مدافع سنی حل عملی چندین سال بحث شیعه و سنی در خصوص حق دخالت حاکم در حق قصاص اولیای دم خاص بود. اینکه من هم در چنین جریانی ذیمدخل شده ام جای شکر دارد. النهایه بایست وفق پارادايم گفتمان عصر عمل کرد. ناگفته نماند که دختر مقتول مذکور از مادر ترکمن بنا به مصالح زمانه عمل کرده علاوه بر فرمانداری به حج تمتع نائل و در شمار شهدای واقعه قلمداد شد. خدا بیامرز بوروشبای هم از آن قربانیان نماز میتش در بندرترکمن ادا شد.
علیرغم توفیقات یاد شده هم زبانی با قضات جمهوری اسلامی برایم آسان نبود. معهذا جای طفره هم نبود. دلم خوش بود به اینکه جامعترین فرهنگ لغت دوزبانه قزاقی - فارسی را تأليف ، كاملترين ترجمه آثار آبای و خواجه احمد یسوی را انجام داده ام. اما انگار کلی به اهل و عیالم بدهکار شده ام. کسی هم نمی گوید خرت به چند! لب کلام اینست که برخلاف بعضی ها نمی توانم بگویم در صورت عمر دوباره حاضر به تکرار اعمال خویش هستم.
در میان قزاق های ایران چند نفر زن و مرد حاجی نام هستند. بعضی چندین بار حج رفته اند به خاطر افتخار به این زیارت و وسع مالی. حاجیهای مادرزاد هم کم نیستند. منجمله دکتر حاجی چالاک که به عمره رفته است. حاجیه بی بی که اکنون بیوه شده و یاد شوهرش مرحوم حاج قلش محمد آق گل ( حق قل ) بخیر. یک حاجی دیگر هم هست که ماهر در روکار بنایی است و ضرب المثل های قزاقی ورد زبانش. وراجی این بنده خدا حوصله برخی را سر می برد. " دیگ به دیگ میگه روت سیاه " . این را به خودم هم می گویم و اگر کسی قصد تقاص دارد بسم الله ، این گوی و این میدان !
بعد التحریر : یادم رفت ذکر خیر یکی دیگر را هم بکنم که همنام سجلی من تشریف دارد : مهندس حاجی محمد شادکام . او حاجیتای قرق ملتق است. همیشه آزگار با اوضاع فعلی ناسازگار می بوده است. می گوید قبل از انقلاب ما را با ژاپنی ها اشتباه می گرفتند. حالا می پرسند افغانی هستی ؟ یعنی کسی نمی داند قزاق چیست. قبلا بلیش خوانده می شدیم که اول بار ترکمنها ، بلحاظ آشنایی ، ما را چنین خطاب می نمودند. اتفاقا ، خودمان هم معنی این عنوان را نمی دانسته ایم. یکی از ریش سفیدان ما در بحبوحه اشغال منطقه توسط متفقین ، از جمله شوروی سوسیالیستی منحله ، از یک سرباز قزاق می پرسد قزاق یعنی چه. یارو که از پیرمرد ما خودباخته تر بود ، در جواب به میان دورانش اشاره می نماید. حال آنکه هیچکدام از طرفین کذایی ضرب المثل " ءبىر كورگه ن ءبىلىس ، ه كى كورگه ن تانىس ". لب مطلب درباره این هم اسم شناسنامه ایم اینکه بعلت چنین اشتباه لپی حدود پنج سال معطل جواب از دفتر نخست وزیری در مشهد ماندم که آنرا بجای محل اقامتم در ساری به گرگان ، اقامتگاه مهندس علافمان ، می فرستادند. وقتی هم پاسپورت گرفتم برایم ارزش مالی نداشت. خود نامبرده هم هنوز منتظر خبر مرگش است و از حرص ایاق دایم هر اهل منقل و وافور مانده. راستی اگر نام خانوادگی ایشان قرقپشاق بود مصداق نهایت اختلاف با هم طایفه اش از آب در می آمد.
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیان